تبليغاتX
زلال آبی
هستی عزیز سلام. من از شما معذرت می خواهم چون گفته بودم عکسها یی از گل گلرنگ برای شما در سایت قرار می دهم اما به خاطر مشکلاتی در سایت امکان اپ عکس ممکن نبود. اگه میشه به این یکی وبلاگم سر بزنید.ممنون خانومی. www.zolaleabi2.persianblog.com
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

 

گل من گريه مکن که در آيينه اشک تو غم من پيداست قطره ي اشک تو داند که :غم من درياست گل من گريه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست از نگه کردنت احوال تو را مي دانم گل من گريه مکن اشک تو صاعقه است تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي بيش از اين گريه مکن که بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي من چو مرغ قفسم تو در اين ((قفس))بال وپرم مي سوزي گل من گريه مکن که در آيينه ي اشک تو،غم من پيداست قطره ي اشک تو داند که:غم من درياست دل به اميد ببند،نااميدي کفر است چشم ما بر فرداست

                                                                                 

   این دومتن را یکی از دوستان برایم فرستاده بود. با کمی تغییر آنها رااینجا براتون میذارم.شاید در وبلاگهای دیگر دوستان هم ببینید یا خونده باشیدشون. اما من چون خوشم اومد بازم در وبلاگم میذارمشون. اگه از وبلاگ شما کپی شده از شما عذرخواهی میکنم.                                                                                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

سلام.

 تابستون خوش گذشت؟ به من که خیلی حسابی خوش گذشت. جاتون خالی بود. البته خوب

 شماها که خودتون  ایران هستید همیشه خوش به حالتونه! من منظورم اون دوستانی هست

 که مثل خودم تنها سالی یکبار به خونواده سر می زنند. خلاصه جاتون خالی!

 از عکسهای استان گیلان و دریای قشنگ خزر واستون میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. این

عکسهای زیبا را تقدیم میکنم به تمام دوستانم مخصوصا دوستای شمالی عزیزم که مدتهاست

دلشون واسه دریا تنگ شده!

        

  طلوع طلایی (انزلی)   

  

غروب (انزلی)

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 بلاخره روز شماری به سر رسید.چند روز دیگه آسمون آبی  ، شبهای پر ستاره و عطر گلهای باغچه مامانی همه را دوباره  کنار خودم خواهم داشت.

اما همه ......!!!!!!!!!؟؟؟؟

نه هیچ وقت انسان نمیتونه همه چیز را یکجا داشته باشه.

اما چرا !!!!!!!!!!     

همیشه قلبهای بزرگ همه را توی خودشون جا  می دن.

پس من همه را کنار خودم دارم مخصوصا تو را!!!! 

 

جای همه تون را خالی میذارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

دوباره داره بوی ایران میاد.

                           

 

ممممممممممممممممممممم به به!!!!!!!!

کی دلش واسه خونه تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟

من جاتون را خالی میذارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

داشتم آهنگ گلپا را گوش می دادم. متن این ترانه را یک عزیزی نوشته بود.من هم اون را واسه شما اینجا میذارم.

تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتم
تو گریه می کردی ، آهسته آهسته

گفتی مگو هرگز ، حرف خداحافظ
من بی تو می میرم ، آهسته آهسته

گفتی تو به من برگ گلی عطر بهارانی ،
در دشت کویر دل من نعمت بارانی
فریاد تمنّای منی وقت پشیمانی ،
عطر نفسی در قفس ِ، سینه تو پنهانی

در آسمان تن ، زد عطر بی مهری
آمد نم باران ، آهسته آهسته

شد نوبهاران طی ، آمد خزان از پی
هر ماه من شد دی ، آهسته آهسته

پیوند ما پیوند عشقی جاودانی بود
حرف و حدیث ما کلام مهربانی بود
گفتی به من تا زنده هستم با تو می مانم
نفرین به تو عشقت فریبی ناگهانی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

ای عشق قشنگ قلب احساس سلام  معشوق دل ای عطرگل ياس سلام

 درهر نظرم با توهزاران رازاست   از من به توای زلال احساس سلام     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 

کوچه  

 بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فريدون مشيری


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

دوستان خوبم از سخنان زیباتون سپاسگزارم. این نوشته را یکی از دوستان در رابطه به یکی از متنهایی که نوشته بودم برایم میل کرده بود. آن را مناسب دیدم که برای شما هم بنویسم.

اگر شخصي باعث رنجش شما مي شود، به اين دليل است که خود در اعماق وجود خود رنج

مي کشد و رنج او لبريز مي شود. بنابراين او مستحق مجازات نيست بلکه نيازمند کمک است.

 اين همان پيام او براي شما است.

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 تا حالا شده آرزو کنید خوشبخترین آدم باشید.

به نظر من پدر و مادر ها

 گنجهای ما هستند. بزرگترین نشانه های خوشبختی

که امیدوارم سایه شون

بالای سر همه ما باشه!                

 در حفظ و نگهداری گنجهاتون بکوشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

سلام .                                                                                       

چه کسی می تونه جواب سوالهای من را بده. واسه من بعضی وقتها سوالهای زیادی پیش می آد که واسم عجیب غریبند. مثلا چرا ادمها (مخصوصا ما ایرانیها) با هم یکرنگ و یک رو نیستیم. اگر هم هستیم ، چرا همیشه ادمهای ساده  مورد زور و بی توجهی قرار می گیرند؟

نمی دونم تا حالا واسه شما این سوالها پیش اومده. تا حالا شده با خودتون بگید٬ببین من چه سادم ٬

چطور حرفای فلانی باورم شد. یا چه می دونم یه چیزهایی تو این مایه ها.

تا حالا شده کسی جلوی شما آه و ناله کنه٬شما دلتون وا سش بسوزه٬ همه شب فکرتون بشه حرفهایی که اون به شما گفته٬ اشکتون در بیاد ٬ واسش دعا کنید. بعد متوجه بشید طرف  واستون فیلم بازی کرده٬ شما را ساده گیر اورده بوده.بعد موقعی  که شاد و خندون بوده یاد شما که اصلا نبوده هیچ٬ حتی بعدش هم از رنجوندنتون نه معذرت خواسته٬ نه به روی مبارکش آورده؟  به نظر شما جواب اینجور ادمها چیه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/01ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  | 

 خداوندا! به دلهای شکسته

 به تنهايان در غربت نشسته 

                                    به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد

 

به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

 

به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند

 

همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است

 

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند

 

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

 

بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش

 

به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

 

به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است

 

به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

 

به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

 

به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است

 

به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

 

دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط مرضیه م.  |